این روزها حال دلم مثل هوای اردیبهشت...گاهی صاف و آرومه...گاهی تند و عصبانی...

این روزها...روزهای عجبیه...باخودم احساس بیگانگی میکنم!

تو داری قدرتتو و به من ثابت میکنی... دستامون و که کنار هم گذاشتیم ضعیف بودن دستام و با چشم های خودم دیدیم...

مچ منم که توی یه لحظه با خنده و کنایه خوابوندی! ... تمام اختیار و اراده ام رو هم که با یه نگاهت... با یه اخمت ازدست میدم! ...

هنوزم فکر میکنی چیز دیگه ای واسه به زخ کشیدنم مونده؟!

اگه گوش هات دنبال اعتراف هستند...خوب باشه... پس گوش کن:

تمام اون چیزهایی که مدت ها به داشتنشون مینازیدم رو  تو به طرز عجیب و باور نکردنی ازم دزدیدی!...دزدیدی! اما نوش جوونت... حلال!

فقط یادت باشه... از قدرتت خوب استفاده کن... کاری کن همیشه با افتخار به شکستم مقابل تو اعتراف کنم!

قدر برنده بودن رو تو این بازی بدون! جایزه ی باارزشی با این برد نصیبت شده...

دلم!

 

دلم رو مثل یه مدال طلایی و باارزش همیشه به گردنت اویزوون کن... درش نیار... نازکه... شیشه ایه... ظریفه... زود میشکنه!

یادت باشه بعضی از این برد ها فقط یک بار تو زندگی اتفاق میافتن!

قدر این برد و...قدر این جایزه رو بدون!

 

-این روزها من از قدرت چشمان تو در شگفتم و همه از شکست بی سابقه ی من!

-من از این احساس میترسم!

-هنوزم گیج و درگیرم!

-هنوز به جای خالیش عادت نکردم... دلم رو میگم! مواظبش باش!

-همیشه دست روی دست زیاده! این بار دستت عجیب دستام و محو کرده!

-نمیدونم چی شد؟ با یه شوخی  بچه گانه شروع شد! یه کل کل و...شایدم یه رو کم کنی!... روم کم شد! به همین آسونی!

-من معتادش شدم! امان از وابستگی...

-این روزها بدجوری کمبود خواب دارم!

-نمیدونم قصه از کجا و چطوری شروع شد... اما میدونم الان اوج  ماجراست! نقطه ی عطف داستانه:

دخترک مغرور قصه...*عاشق* شده!