روزی که با حضور تو خاطره شد...

 

 

 

 

 دوستی ِ ساده ی ما     غیر معمولی شد...

اومدم...اومدم... بیا سمت چهار راه قنات ...دارم میام...  : این آخرین میسیج قبل از اومدنش بود. ضلع شرقی چهارراه ایستاده بودم و به آدم هایی که رد میشدند نگاه میکردم... هر خانم چادری یا کمی تپل که رد میشد خودم و جمع و جور میکردم و میگفتم: این خودشه! اما نبود... وقتی که دختر خانم کشیده ی خوشرویی که مانتوی یاسی پوشیده بود و روسریش و با مانتوش ست کرده بود و داشت به سمتم میامد رو دیدم اصلا فکر نمیکردم که خودش باشه...اما بود! شبیه اسمش بود: غزال!    به قول خودش من رو از روی چسب بینیم شناخت! چقدر هیجان زده بودم از اینکه دوستی رو میبینم که مدت هاست میشناسمش...خیلی چیزها ازم میدونه ...خیلی چیزها ازش میدونم و کلی دوستش دارم! همیشه تو اولین دیدارها حس غریبگی دارم...اما این بار نداشتم. اصلا!          چهره ی ظریف و صدای نازک و رفتارهای دخترونه اش اصلا با کامنت ها و جواب های مردونه ای که مینویسه سنخیت نداشت... اما وقتی که خانمی جلوی چشم ما پرید تو یه تاکسی و پسری دنبالش در رو باز کرد و به راننده میگفت این خانم پول من رو برداشته و... با خنده به من گفت: تو محل ما قبلا از این اتفاقات نمی افتادها... اینا از قدم توئه!! فهمیدم شوخ طبعیش همونه که تو نوشته هاش دیده بودم! من و برد به پاتوقش. یه کافه ی دنج و کوچولو! وقتی بعد از خوردن قهوه اش فنجونش و دمر کرد و فهمیدم اهل فال قهوه ست کلی ذوق کردم... اما وقتی ته فنجون من و نگاه میکرد...فهمیدم کلی از حرف هایی که میخواست بهم بزنه رو سانسور کرد! شاید دلش نیومد! نمی دونم!  موقع برگشتن من رو تا توی ایستگاه مترو مشایعت کرد... توپیاده رو سه تا آقا که صورت هاشون رو مثل کلاهاشون به  رنگ پرچم ایران کرده بودن دیدیم کلی ذوق کردیم... مثل رباط ها حرکت میکردند و ما اولش فکر کردیم مجسمه هستند! از کنارشون که رد شدیم یکیشون دستش و نزدیک صورت غزال آورد و ما هر دو جا خوردیم...  اما هیجان انگیز تر از اون تبلیغات موسسه ی سفیر بود! با غنچه های رز قرمزی که دست مردم میداد ... از آقای مُبلِغ با هزار شوق دو تا غنچه گرفتیم و تبلیغ سفیر شد یادگار اولین دیدار ما :

 

 

 

 پ.ن1:عکس بالا کار غزال خانوم هنرمنده ماست و گرنه عکاسی من در حد همون عکس اولیه!

پ.ن2:بعضی از دوستی های مجازی ارزش حقیقی شدن دارند و یا حتی همیشگی شدن...

پ.ن3:اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت...

پ.ن4:غـــــزال

/ 16 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنسس یخ

اوقات خوش آن بود که بادوست به سر رفت[قلب][بغل]

پرنسس یخ

اوقات خوش آن بود که بادوست به سر رفت[قلب][بغل]

tahamiishe

دلا دوش و دلا دوش و دلا دوش به حق گنبد سبز سیه پوش ........... ش بده

tahamiishe

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم [نیشخند] م بده...بدووووو 1 2 3 خب شما باختین متاسفم

سمانه

سلام مریمی چه خوب چه شیرین منم دوس دارم دوستیهای مجازی به حقیقت تبدیل شه و دوستانمو از نزدیک ببینم کسایی که چند ساله دارم باهاشون زندگی میکنم

tahamiishe

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند

مهرسا

خانم چرا عکس تار میزاری[نیشخند] خب بزار ببینیمت مریم گلی[نیشخند]

مهرسا

یک همیشه یک است شاید در تمام عمرش بیش از یک باشد اما بعضی اوقات میتواند خیلی باشد : یک دنیا؛یک خاطره؛یک عشق پاک؛و یا یک دوست خوب [قلب]

مهرسا

یک همیشه یک است شاید در تمام عمرش بیش از یک باشد اما بعضی اوقات میتواند خیلی باشد : یک دنیا؛یک خاطره؛یک عشق پاک؛و یا یک دوست خوب [قلب]