آن هم حالا...

آمده ام که برایت نویسم ...آن هم حالا ... حالا که دستانم تمام کلماتشان را پشت افکار خسته ام جا گذاشته اند و ذهنم تهی دست تر از همیشه به تمام عاشقانه های گم شده اش میاندیشد. آمده ام برای تو بنویسم ...آن هم حالا ... حالا که شبیه خاطره ای خاکستری پشت پرده ی زندگی م نشسته ای و واژه هایم را بی وفایی هایت به یغما برده اند ...

نمی دانم تو زود گم شدی یا من دیر رسیده م ...

میشد برای تو بنویسم اگر تپش های تند قلب دخترک عاشق قصه هنوز در فصل بلوغش نشسته بود! میشد دستان تو را گرفت و در آغوش مردانه ت غرق شد ...آغوشی که هرگز لمسش نکرده م و پا به پای تو تمام کوچه پس کوچه های شهر را قدم زد ...و زمستان را عاشقانه ترین فصل سال کرد و منظومه هایی ساخت که ویس و رامین ...جمشید و خورشید ... عذرا و وامق...شیرین فرهاد و لیلی ومجنون در بهت آن عاشق شوند! میشد برای تو روزها و روزها و روزها نه ...میشد برای تو شبها و شبها و شبها* از تو* نوشت! و با تو شاعر شد!

حالا دیر است اما ... درخت عاشقانه هایم خشکیده ست ! و من تمام منظومه های عاشقانه ی دنیا را لای کتابخانه های شهری خاکستری جا میگذارم و همچنان که روی برف های یخ زده ی کثیف راه می روم فکر میکنم که این خیابان ها هرگز فصلی عاشقانه را دیده اند؟!

/ 0 نظر / 122 بازدید