دل است دیگر...عقل که ندارد!

 

چرا وقتی میهمانی ای دعوتی که دلت نمی خواهد بروی همه ی آدم ها مبادی آداب میشوند؟! همه ی دور و بری هایت لجباز میشوند؟! همه ی بهانه هایت بچه گانه میشوند؟! چرا همیشه پنجشنبه هایم را از من میگیرند؟! دلم یک پنجشنبه ی آرام میخواهد که شش دانگش برای خودم باشد... یادم نمی آید اخرین پنجشنبه ای که من و کمیل و عطر بهار نارنج تنها بودیم کی بود...

دلم راه رفتن روی صدای خش خش برف می خواهد در این بعد از ظهر تب کرده ی تیر ماهی...

/ 7 نظر / 29 بازدید
سمانه

دل ادم خیلی چیزها میخواد مثلا پابرهنه شوی و روی ماسه های نرم و مرطوب ساحل قدم بزنی و بی خیال شلوارهای خیس و ماسه ایت شوی و یا نگاههای مردم و افکارشان که ببین طفلکی عاشق شده ایکاش همه خودشان بودند

fantik

+ ولی من دلم یک مهمانی پنج شنبه شبی میخواد. خیلی وقت است ب دلایلی مهمونی نرفتیم.

سمانه

سلام مریمی صبح جمعه ت به نیکی و شادی گلم زیباترین روزها و شبها سهم دل تو باشه

زویا

آی گفتی. این حس رو زیاد تجربه کردم

مهرسا

تجربه کردم این حس رو.............اما وقتی رفتم مهمونی از اینکه رفتم خوشحال شدم بعدش بهم انرژی منتقل شد[لبخند]

tahamiishe

خیلی ام تیر خوب عست !!! دیگه نشنوم شکایت داشته باشیا

tahamiishe

بح بح ! تیریا ماهن اصن! گل :)