کلاغ این قصه باید به خانه اش برسد!

 

 

درست همین سه ساعت پیش بود که نگاه دقیقی به آینه انداختم. از آن نگاههای موشکافانه ای که شاید سالی یک بار به خودم میکردم! رنگ رویم پریده به نظر میرسید و زیر چشمانم هاله ی کمرنگ تیره ای که نتیجه ی کم خوابی های شدید این چند روزه است! موهای ولو شده روی بازوانم که از پریشب به شکل بی رحمانه شانه نشده اند...  و چشمانم که نیمه باز ماندنِ پلک هایش من را به یاد خماری های کسی میانداخت! از همه ی اینها که رد شدم نگاهم سر خورد روی نگاهی ناشناس! نگاهی عجیب که توی چشمانم نشسته بود! تازه بود و سرحال! اثری از خمودگی در کودک سرکش درونش نمیدیدم! جسور بود و گستاخ حتی! شبیه دخترک سرکش و چشم سفید ی که خیلی سال است ندیدمش! به طرز عمیقا خود خواهانه ای تحسینش میکردم! نفوذ سوزاننده اش داشت برایم قصه میگفت! ماجرایی که نقطه ی عطفش را قطره اشک بی موقعی از من گرفت ... قطره ای ناخوانده شبیه باران های بی خبر مردادی...

وحالا چیزی بیشتر از سه ساعت است که من اینجا نشسته ام...پشت به آینه...هنوز خسته...هنوز خمار...اما برس به دست!  و دارم به عاقبت کلاغ آخر این قصه فکر میکنم! عاقبتی که میدانم بعدهایی نه چندان دور این نگاه سرکش برایم روایت خواهد کرد!

/ 4 نظر / 22 بازدید
tahamiishe

قهر خر است! حتی یک لحظه حتی با خود درونه زبون نفهم باید مادرانه برخورد کرد با لجبازیاش بنظرم :)

tahamiishe

خیلی وقتا که از گذروندن روزایی که حداقل برای من سخته خسته میشم سعی میکنم روزی و تصور کنم که دارم قصه ی همون روزام و برای کسایی تعریف میکنم که از بهت و حیرت دهناشون باز مونده و وقتی من آخر غصه میکم بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما راست بود با غرور تمام بهم لبخند میزنن همین آرومم میکنه :) باید قهرمان قصه بود حتی اگر کلاغ راهش را گم کند و نرسد....

مامان هارپاگ

خوش به حالت که وقت داری سه ساعت یه جا بشینی من که هارپاگ یه دقیقه هم نمیذاره یه جا بشینم

tahamiishe

بابا هالیوود! بابا قهرمان :) امیدوارم همییییشه قهرمان باشی قهرمان جان :)*