بعضی رفتن ها بوی تعفن میدهد!

 

 

بشقابی که پسمانده های غذای سه روز پیش رویش خشک بود را محکم با سیم ساییدم! انگار می خواستم همه ی دقه دلی هایم را از حرف های چندش آور ِاو سر بشقاب بی نوا پیاده کنم! ...  صدای ضعیف و وامانده شده اش حالم را به هم میزد! روی صندلی وسط آشپزخانه ولو شده بود و یک ریز جمله ی : "خودم خواستم برود...تقصیر خودم بود که رفت..."  را عاجزانه تکرار میکرد! نرمه های نان خشک شده را با دستمال از روی میز جمع کردم . بوی سیگارش شدید بود و البته خوب! نمی دانم چه مارکی بود اما وسوسه ام کرد لحظه ای که به سمتم گرفتش!  شاید اگر روزه نبودم ...   از در و دیوار خانه اش غم میبارید و نکبت! خانه اش بوی رفتن میداد...بوی دعوا... بوی لجن... بوی خیانت! ساعت خانه روی یازده و سی و پنج دقیقه ایستاده بود! زمان برایش تمام شده بود در همان لحظه ی خوابیدنِ ساعت! نمی دانم خودش هم خوابش برده بود همان جا وسط آشپزخانه یا حسی برای تکان خوردن نداشت!  فقط میدانم دیگر نمی خواستم بمانم! نمی توانستم لا به لای هوای دم کرده ی خانه اش بمانم...  پله ها را دو تا یکی طی کردم تا خودم را به هوای تازه ی خیابان برسانم و تمام طول راه تا خانه ام به لنگه ی جوراب مردانه ی روی تختش فکر میکردم ... دلم برای بوی خانه ی خودم تنگ شده بود...آنقدر تنگ که حتی وقتی یادم افتاد فراموش کرده ام زیر ظرف غذایش را خاموش کنم هم نتوانستم برگردم... حتی برای چند لحظه!

/ 10 نظر / 21 بازدید
مهرسا

چه سخت.......تصورشم بده[ناراحت] با توصیفاتت تصور کردم خ دردناکه[گریه]

سمانه

وای چه غمگین نمیدونم از خونه کی نوشتی حتما یکی از عزیزانت هستش دلم گرفت ناراحت شدم براش خیلی خوب بره برش گردونه منظورم عشقشه بر بهش بگه برگرد اشتباه کرده میخواد جبران کنه که خونش بدون اون زنده نیست که ....... خوب بابا مگه قراره ادم چند سال زنده بمونه این غرور لعنتی باید له بشه دیگه

tahamiishe

نمیدونم چرا فقط ساد مهرزاد افتادم از خوندنش ! خوبه؟!

رها(خط خطی های رها)

مرمری این که در موردش نوشتی یه خانومه یا اقا؟ خب بعضی خانوما هم سیگار می کشند دیگه , می دونی مرمری چون زندگی ش بوی خیانت میده برگشتش تقریبا غیر ممکن میشه حداقل برای مردها غیرممکنه!!! . . . راستی وقتی داشتی ظرف هارو می سابیدی,دستکش دستت بود دیگه؟...گفتم یه وقت نکنه موقع ظرف شستن دستت نمی کنی و دستت خراب بشه!(وسط این حال خرابی خواستم یه لبخند رو لبت بشینه)[چشمک][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل]

رها(خط خطی های رها)

سلام بر غزال گریز پا احوالات تون چطوره؟[پلک][قلب][قلب] بعدشم تو پست باور کنید....کامنت گذاشته بودی و درخواست شوهر کرده بودی! اخه تو رو چه به این حرفا!تو باید سرت تو کتاب هات باشه کوچول موچولو[نیشخند] [ماچ][ماچ][ماچ]

رها(خط خطی های رها)

مرمری یه لحظه شدید دلم هوای جمع غمسری هارو کرد![پلک]

tahamiishe

مرسی رهای عزیزم :)* عجب نامردیه! تو نگفتی 6-7 سال دیگه مامان میشیییی؟!!! نهههه میخوام ببینم نگفتی؟! حالا شد 10 سال؟! یوخده دیگه بگذره ترشیدم تموم شده رفته :|

سمانه

نمی دونم چرا با خوندن متنت حس کردم اقا بوده و اصلا به خیانت فکر نکردم نمیدونم حسم اون لحظه اینطوری فهمید اما هیچ چیز به اندازه خیانت دردناک نیست کاملا حس میکنم

دخترآسمانی

هه! درک میکنم!! چه افتضاحی بوده... غذاهه چی شد؟؟[نیشخند]

tahamiishe

من دیگه حرفی ندارم