separate tables...

 

 

یک وقت هایی هم هست که داری غذا میخوری... با دخترک کم اشتهایی که دارد با غذای مورد علاقه اش بازی میکند غریبگی میکنی... دلت می خواهد همان شکموی چند وقت پیش باشی که به هر چیزی که سر میز بود ناخنک میزد! ... نگاه میکنی میز همان میز است...غذا هم همان خوراکیست که عاشقش بودی... همه چیز طبیعیست...یک جای کار اما دارد میلنگد! تو پیدایش نمیکنی ... chris به کمکت میاد :

 

At separate tables we sit down to eat

In separate rooms we go to sleep at night

I only wish you knew how much

you've been on my mind

 

حلا صبح است! از همان صبح ها که همه چیز طبیعیست! نور ناراحت کننده ای از روزنه ی پنجره که دیشب فراموش کرده ای با پرده ی کلفتت بپوشانی چشمانت را میسوزاند!  هوا همان هوای همیشگیست...یک صبح مردادی گرم! ... اما نمی خواهی بیدار شوی... یک جای کار دارد میلنگد باز...chris دوباره زمزمه میکند زیر گوشت:

 

I thing about you when the morning comes

I thing about you when all my day is done

wondering what you're doing now

are you lonely too?

 

تمام روز مثل همیشه ست... هیچ اتفاق خاصی نیافتاده است... شب میشود... واضح است که از همان شب های به ظاهر طبیعی! مثل همیشه مینشینی که بنویسی...میدانی باید بنویسی اما...نمیشود و تو میدانی که امشب یک جای کارت دارد میلنگد ...و باز chris :

 

because i _ I miss you here tonight

And I wish you were by my side

 And I don't want to let go

 

At separate tables we  sit down to write

The separate letters that never see the light

If only we could just agree

To read between the lines

 

I want to see you and I know what I will say

we must be crazy to throw it all away

Never knowing what is lost

Before it's all too late

 

And I...I miss you here tonight

And I wish you were by my side

And I don't want to let go

...

 

بغض میکنی...حالا دیگر فهمیده ای کجای کارت است که میلنگد...دستت را روی قفسه ی سینه ات میگذاری...chris سکوت میکند... این بار تو  با صدایی که بغض خراشیده اش کرده است زمزمه میکنی:

 

Yes I_ I miss you here tonight

And when I hold you by my side

Well I'm not going to let me

.......

 

 

 

 

 

 

/ 10 نظر / 19 بازدید
سمانه

چقدر این شعر یا متن زیبابوده دوسش دارم خیلی

فرزانه

چه شعر زیبا و غمناکی [گل] منم با خوندن نوشتت بغضم گرفت

مامان هارپاگ

گریه خیلی خوبه آدم رو آروم میکنه

مهرسا

تصور دلتنگی هم عذاب آوره چه برسه به خودش[گریه] یاد وقتایی افتادم که آدم دلتنگ میشه شدید و هیچ چیزی آرومش نمیکنه حتی شنیدن صدای عشقت یا عزیزی که دلتنگشی یا دیدن عکسش دلتنگترت میکنه

neda

مرمرم بیا بخلممممممممممممم[بغل]

دکترانوشت

من الان واقعا همین حسو دارم با این تفاوت که آخرش نفهمیدم چه مرگمه

دکترانوشت

من الان واقعا همین حسو دارم با این تفاوت که آخرش نفهمیدم چه مرگمه

tahamiishe

سه تا پست آخر و خوندما ! ولی خب حس کردم سکوت کنم بهتره :)

سمانه

سلام مریم جون تو هم بهم انرژی مثبت میدی دوست دارم یه چند روزی سفر کاری بودم بچه هارو برده بودیم چالوس الان تازه داریم بر میگردیم خیلی خسته ام اما برا روحیم خوب بود چندروزی از خونه دور بودم هرچند ترکشهاش بهم از طریق تماس تلفنی برخورد میکنه اما زنده ام

سمانه

یعنی الان دلت برا من میسوزه اخه منم خیلی وقته گریم نمیاد