-تازه دم - نوشم کن...

 

با تمام خستگی های یک روز ...آن هم از نوع شنبه اش    وقتی وارد اتاق میشوی و فنجان چای روی میز کنار تخت  را میبینی که صبح وقت نکرده بودی سر بکشی اش!!! بی اختیار  خودت را به خاطر می اوری! خنده ات نمیگیرد از اینکه فنجانی چای بد رنگ ویخ زده خودت را برایت تعریف میکند! همان طور که فنجان را تماشا میکنی لباس هایت را در می اوری و زیر لب زمزمه میکنی :

سرد میشوم...یخ میکنم... "تلخ" میشوم... اگر ساعت ها تماشایم کنی و ننوشی ام! همچون فنجان چای یخ زده ای که هیچ کس ندارد هوسش را !

..........

پ.ن1: یه روزهایی هست خسته ای...بی خوابی کشیدی...کلی کوزت بودی ... اما از خودت راضی هستی... روزهای خوبیه این روزها...کلا "از خود راضی بودن" حال عجیبیه!

پ.ن2: از تو آبستنم امشب غزلی شورانگیز...با خبر باش که این نطفه پدر می خواهد!

/ 4 نظر / 14 بازدید
توفیق صحرا

سلام دوست گرانقدر. همواره سلامت و سربلند و شاد و خرم باشید. [گل][گل]

علی کافه چی

چشم های " قهوه ای " داری؛ خودم فهمیده ام می پرانی خواب را از چشم هایم با نگاه ...

زویا

چقدر این پستت خوب بود. دقیقا همینه. وقتی چیزی، آدمی، جایی، اون زمانی که باید اتفاق نیفته، واقعا از دهن میفته. سرد میشه. یخ میشه. هرچقدر هم که خواهان داشته باشه، خودش دیگه میلی به نوشیده شدن نداره

neda

واقعا خیلی حس خوبیه اینکه ادم از خودش راضی باش خوشحالم که خوششششحالی[ماچ]