فقط یک بی خوابی ِ ساده بود!

 

 

نیامده بودم که بنویسم! باور کن. فقط بی خواب شده بودم! مثل خیلی از شب های دیگر... نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم تلویزیون را خاموش کنم و به رسم گذشته  بی خوابی ام را با دنیای مجاز پر کنم! عادتی که حالا چند هفته ای میشود کمتر به سراغم می آید! اما امشب بی خوابی ام دست فیلش را گرفت و به هندوستان ِ این صفحه کشاند! به خودم که آمدم دیدم مشتی آلو برداشته ام و باز هم بدون ظرف آنها را روی میز ریخته ام و دانه دانه طعم ترششان را با مزه ی گَس ِ کلماتم ترکیب میکنم و میبلعم!

نیامده بودم که بنوسم! باور کن. فقط بی خواب شده بودم! اما نمی دانم چرا دلم خواست بنویسم... خواستم بگویم که تو را بخشیدم! همین الان... درست همین لحظه! - بی هیچ تصمیم قبلی-

نیامده بودم که بنویسم! باور کن. فقط بی خواب شده بودم همین! اما الان دارم دکمه های کیبوردم را فشار میدهم و لحظه لحظه گذشته ها را پاره میکنم و تو را میبخشم! درست در همین لحظه! -بی هیچ تصمیم قبلی-

نیامده بودم که بنویسم! باور کن! فقط بی خواب شده بودم همین! اما حالا دارم سرم را که نباید پایین بیاورم این روزها... خم میکنم و برایت مینویسم: تو را بخشیدم... من تو را بخشیدم در این لحظه! بدون اینکه تا ده دقیقه ی پیش بدانم که میخواهم ببخشمت! همیشه فکر میکردم هرگز نمیبخشمت! و یا اگر هم روزی خواستم این کار را بکنم... حتما روز خاصی خواهد بود! مثلا تو حالت بد باشد و من معنای نگاههای حزن انگیزت را بفهمم و شاید قبل از جان دادنت دلم به رحم بیاید! یا شاید در حال طواف کعبه باشم و حسی مثل خلسه ی وحی به سراغم بیاید و بزرگوارانه با کلی غرور سرم را بالا بگیرم و زیر لب بگویم: بخشیدمش! فکر میکردم باید خیلی حال عجیب و خاصی باشد لحظه ای که از توبگذرم! اما...

درست امشب! درست این لحظه... بخشیدمت! -بی هیچ تصمیم قبلی-! شبی آرام ومعمولی مثل همه ی شب های دیگر!  شبی که بی خواب شده ام و حتی تا لحظه ای که رو به روی ماتیتور نشستم هم نمی دانستم که قرار است از بخشش بنویسم و ناگهان اولین آلو را  به دهان میگذارم و اولین ضربه را  به کیبورد میزنم...و میبینم تمام وجودم مزه ی بخشش می دهد امشب! شبی کاملا آرام و معمولی...بی هیچ اتفاق خاص و -بی هیچ تصمیم قبلی-!

نیامده بودم که بنویسم! باور کن! فقط بی خواب شده بودم همین! اما ... آمدم... نوشتم... "بخشیدم"!! و حالا احساس بی وزنی میکنم!  پشت پلک هایم خوابی آرام و عمیق نشسته و پر های بالشم دارند صدایم میکنند ...

/ 11 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابای هلیا

بخشیدی !! چه خوب پس آزاد شدی[گل]

tahamiishe

بخشیدن...! اصلا انگار همین که چشمت به این کلمه میوفتد تمام صحنه های احساسی و عجیب و غریب فیلم ها جلویت رژه میرود غافل از اینکه خیییلی ساده تر از این حرف هاست که ما دیددیم و شنیدیم و تصور کردیم مثل همین بی خوابی های ساده! زندگی چیزی جز جنگ سخت افکار ساده نیست [لبخند] ( جمله رو حال کن!!!! میری میدی با آب طلا ، حالا تفم بود اشکال نداره! بنویسن میزنی سر در اتاقت! اسم منم زیرش یادت نذه )

پرنسس یخ

چقدرانرژی خوبی توی این پست بود [بغل][پلک]چقدر حس قشنگیه بخشیدن[قلب]

شاید یک روز یک نفر یک جوری آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود ! { سیلویا پلات }

ندا

آفرین عزیز دلم من مطمن بودم تو بهترین تصمیم رو میگیری [ماچ]

مهرسا

چه حس خوبیه بخشش.........حس رهایی و آزاد شدن[لبخند] با بخشش روح خود آدم بیشتر آروم میگیره

tahamiishe

[لبخند] دیگه تموم شد حروم شدم رفت مرمری [چشمک] بهتری؟!

مهرسا

شعر قسمت درباره نویسنده رو خیلی دوست دارم[قلب]

مامان هارپاگ

وقتی می بخشی احساس آرامش بیشتری می کنی تا وقتی که فکر کینه همیشه آزارت بده