بعضی ها معشوقه میمانند...حتی در قبرهاشان!

 

 

ظهر بود! وسط آسمان خورشید خدایی میکرد... خدایی بیرحم و سوزاننده. آتشی که از قبرها بر می خواست زیر پاهایم را می سوزاند! گویی آن زیر جهنم وعده داده شده از راه رسیده باشد! اگر صدای جیغ زنی که قلبش را پاره کرده بودند و تکه اش را در خاک میگذاشتند نبود... صدای مردگانی که  جزغاله میشدند و باز  آفریده میشدند که از نو سوزانده شودند را هم میشنیدم شاید!   گیج بودم و کلافه! قبرها انقدر فشرده و نزدیک به هم بودند که جایی برای روییدن یک نهال نبود حتی! که بشود زیر سایه اش کمی نشست و تمرکز کرد! هیچ وقت از این ردیف و قطعه وشماره قبر و این داستان ها سر درنیاوردم! کاغذ کشی ِ مشکی دور گلایل ها دستانم را سیاه کرده بود! به عکس های روی قبر ها نگاه کردم ...با خودم گفتم به اولین عکسی که خوشم بیاید گل ها هدیه میدهم! هنوز فکر از ذهنم نگذشته بود که آمد کنارم : خانوم می خواهید نوشته های روی قبر را برایتان رنگ بزنم؟ نقره ای یا طلایی؟! گفتم : این قبر مال من نیست! نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: معلومه که نیست! ایشالا حالا حالا ها نباشه! خندیدم...بلند! از ان خنده ها که اگر مادرم آنجا بود حسابم با کرام الکاتبین بود! دسته گل را به پسرک دادم و گفتم : ایشالا!

حوصله ی گشتن نداشتم... اما نای برگشت هم نبود! به شدت ضعف داشتم! صدای سوزناک و زیری که کلمات نامفهومی را ریتم دار ادا میکرد توجه ام را جلب کرد : پیر مرد چنان اشک میریخت که دلم میخواست بغلش کنم و دلداریش بدهم! کنارش نشستم و نمی دانم برای مرده اش فاتحه خواندم یا برای تسلی روح او! آلوی خیس و لهیده ای که معلوم نبود چند دقیقه است دارد بین انگشتانش فشار میدهد را به رسم خیرات در دستم گذاشت!   هوا گرم بود...خورشید روی شال مشکی ام آتش میریخت ! پیر مرد اما چنان در کتش فرو رفته بود که گویی تمام تنش قندیل بسته است! گفتم: پدر جان بس است دیگر. حالتان بد میشود در این هوا! من دارم میروم تهران. اگر هم مسیریم با من بیایید. حتی نگاهم نکرد! هنوز مات قبر خدیجه پور ضیا  اش بود...

و من بی آنکه قبر مونا را پیدا کرده باشم در تمام مسیر برگشت  به جمله ی: "مسیر من این زیر است" ِ پیرمرد فکر میکردم و در حالیکه  آلوی شل شده ای که شاید پیر مرد را به یاد پستان های  چروکیده ی خدیجه اش می انداخت گاز میزدم از خودم که نه... از تو میپرسیدم  که:   سال ها بعد  برای من آلو خیرات میکنی؟!!!

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م

حال همه ما خوب است و تو باور کن صدامو داری ؟

fantik

ﻣﺎ نسلی ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ .. ﻣﺎ ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ .. نسلی ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓﺭﻓﺘﯿﻢ ولی ﻫﻤﻪ ﺑبی ﻋﺼﺎﺑﯿﻢ ﻭ ﻣﻮجی !.. نسلی ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺷﺪﯾﻢ !ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﯿﻠﺘﺮ ! ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺯﺩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﻠﯿﺲ !! ﺣﯿﻒ ﺷﺪ ... ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ دنیایی که ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﻟﮕﺪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ +ســــــــــــــــــــلام

رها(خط خطی های رها)

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام مرمری خوبی عزیزم؟ باز زودی اومدم که برم دیدم نه نمیشه از نوشته های خواهری گذشت و نشستم همه رو خوندم باز کیفور شدم[بغل][ماچ] راستی تو از کجا می دونی خدیجه زنش بوده که پیرمرد بخواد یاد پستا.. های چروکیده اش بیفته؟یا اصلا از کجا می دونی چروک بوده؟[نیشخند]

مامان هارپاگ

کاش آدمها تا زنده اند به هم وفادار باشن و حرمت هم رو نگه دارند توی قبرش پیش کش ، از بس که این دوره زمونه بی وفا شده و آدمها رو بی وفا کرده

neda

دلم واسه اون پیرمرده خیلی کباب شد حتما تمام دلخوشیش بوده ...شریک تنهاییش بوده...خدا تمام رفتگان رو رحمت کنه و به بازماندگان صبر بده که طاقت بیارن...[گریه]

سمانه

همه ما یه روزی جامون اون پایین پاییناست که خیلی از دنیای ما بالاتره حالا با الو یادمون کنند یا بی الو

سمانه

همه ما یه روزی جامون اون پایین پاییناست که خیلی از دنیای ما بالاتره حالا با الو یادمون کنند یا بی الو

خورشیـــــــــد

آخرش هیچ وقت نفهمیدم باید چیکار میکردم که معشوقش بمونم...اصلا باید کاری میکردم؟

مهرسا

عید است و دلم خانه ویرانه ، بیا این خانه تکاندیم ز بیگانه ، بیا یک ماه تمام مهیمانت بودیم یک روز به مهمانی این خانه بیا[لبخند] فرا رسیدن عید فطر مبارک[گل]

سمانه

عیدت مبارک مریم جان میبوسمت