باران تویی

 

 

یه وقت هایی هم هست که -یه نفر- ...توی یه روز شهریوری...کنج یه کافه ی تاریک چیزی رو امضا میکنه و به دستت میده... چیزیکه ساعتها میتونی چشمات و ببندی و بشنوی و بری تو خلسه...

چیزی که توضیحی نداره...چیزیکه حالت و بد میکنه...از اون بد های خیلی خوب...نمیشه گفت ...فقط باید شنید...

چیزی شبیه این:

 

 

 

 

 

 

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

باران تویی ... به خاک من بزن [گل]

ایلیا

خوب بودن بیشتر باران تویی [لبخند]

fantik

+ عکس کناری چقدر خوشگل درست شده... چقدر خوشگلی ...[قلب] + مرمری جونم چندوقت نبودم دلم لک زده برا خوندن مطالب دوستان. میام میخونمت. حالم خوبه خدارو شکر. میگذره. + ســـــــــــــــــلام[گل]

fantik

+ نت م قطع بود . در گیر کلاس و امتحان بودم. از طرفی فکر مشغول نمیذاشت ک بیام نت. ولی برگشتم خوش بختانه. مرمری دعام کن..... باشه؟

fantik

+ فدای حس مسولیت پذیرت بشم.

سمانه

نمیدونم چندم شهریور بود که من از سر دلتنگی وارد دنیای مجازی شدم کاش تموم نشه

علی کافه چی

غم انگیز نیست که آلبوم فوق العاده ی چارتار به خاطر یه خاطره از گوشی و کامپیوتر و فلش مموری و هر چیز دیگه ای پاک بشه که نکنه ناخواسته تو گوشات بپیچه : آشوبم آرامشم تویی...

tahamiishe

اصن یهو کل آهنگاش تو ذهنم چرخید ! قشنگه :) کاش هیچ قصه ی دوست داشتنی ای ب سر نرسه

tahamiishe

ینییییا! از بپگی دوس داشتم اینقد عمیق به احساساتم توجه بشه! زیر سایه شما :)